تبليغاتX
my new life





















my new life

برای تازه شدن دیر نیست

در قبایل عرب همواره جنگ بود.اما مکه(زمین حرام) بود و سه ماه رجب.ذی القعده.ذی الحجه و محرم "زمان حرام" بود.یعنی در آن جنگ حرام است.دو قبیله که با هم می جنگیدند تا وارد ماه حرام می شدند جنگ را موقتا تعطیل می کردند اما برای آنکه اعلام کنند که:در حال جنگند و این ارامش از سازش نیست(ماه محرم رسیده است) و چون این ماه بگذرد جنگ ادامه خواهد داشت سنت بود که بر قبه ی خیمه ی فرمانده هر قبیله پرچم سرخی بر می افراشتن تا دوستان و دشمنان و مردم همه بدانند که:"جنگ پایان نیافته است."

انها که کربلا می روندمی بینند که جنگ با پیروزی یزید پایان گرفت و بر صحنه ی جنگ آرامش مرگ سایه افکنده.

اما می بینند که بر قبه ی آرامگاه حسین پرچم سرخی در اهتزاز است.

***

جنگ هنوز تمام نشده است.با دشمنانی که همه ی ماه ها را حرام دانستند که نتوانیم با آنها بجنگیم و ما را در این ماه هابه اشک ریختن دعوت کردند و گفتند که این پاسخ به این سوال حسین است که زمانی که یکه در مقابل ارتشی ایستاده بود و هم ی اطرافیانش را در خون می دید گفت:آیا کسی هست که مرا یاری کند؟!

و دشمنانمان گفتند جواب حسین اشک و ضجه است کار ی که یزید اولین بار برای حسین کرد در حالی که مردی که چنان آزاده بود که با حق انتخاب شهادت را انتخاب کرد و تا آخرین لحظه کمرش را در جلوی استکبار خم نکرد طفلی یتیم نبود که به زور او را کشتند.....باید او را تحسین کرد و راهش را با جواب به سوالش ادامه داد.....چه کسی دیگری را با اشک یاری می کند؟؟؟؟

آنان که رفتند کاری حسینی کردند.

و آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند.

"وگرنه یزیدند"

    

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت19:22توسط صدف |

بعدا نوشت:اینجا داره برف میاد.....هوراااااااااااا

چند دقیقه بعد:برف بند اومده...


امشب شب کریسمسه....+ اینکه به همه ی مسیحی های عزیز تیریک میگم که خیلی از مسلمونای کشور خودمون بهترند(با شناختی که دارم می گم)یه انتقاد و شاید یه درد و دل هم داشته باشم...

امشب یکی ار افراد نزدیک فامیل ما کریسمس رو جشن گرفته.درخت کریسمس درست کرده.بوقلمون قراره میل کنند و خلاصه آداب دیگری که برای کریسمس باید اجرا کرد...حرف اصلی من و شاید درد و دل من اینه که ای خانوم و آقایی که کریسمس رو جشن می گیری آیا به جشن ملی خودت هم همینقدر اهمیت میدی؟؟؟(حتی امروز یکی از دوستان مسیحمون که زنگ زدیم که بهش کریسمس رو تبریک بگیم باشه تا جشن ملیمون جبران کنم!!!!!!)

آیا وقتی نوروز میشه هم سبزی پلو ماهی درست می کنی؟هفت سین می چینی؟عید دیدنی میری؟و آداب دیگر نوروز رو اجرا می کنی؟

جواب این خانواده این بود:نه بابا.این جشنهای مزخرف چیه

دیگه نمی دونستم چی باید بهش بگم....بگم ما ایرانیا دیگه چیزی جز این جشنا نداریم که هویتمون رو نشون بده...؟؟؟نمی دونم؟شاید شریعتی بهتر بتونه بیان کنه:

نمي دانم!گاهی فكر مي كنم شوخي هم مي كنند(فرشتگانی که آدم ها را می سازند)خودشان هم از اين كار يكنواخت و خسته كننده اي كه بيش از پانصد هزار سال است دارند انجام مي دهند خسته شده اند.از آدم هاي ميمون نماي عهد بوق تا ميمونها ي آدم نماي عصر برق فرقي نكرده بلكه افتضاح تر هم شده است.بعضي ها را اتاقشان را مي سازند و خالي مي فرستند به بازار.غالبا يادشان نيست كه يك قطره عقل و شعور و فهم و انسانيت و روح توي لشي به اين سنگيني بچكانند.

خانواده هاي واكسن زده ايي كه خيال مي كنند با زبان خود را يكهو و بيخودي فراموش كردن و از تاريخ و فرهنگ خود چيزي ندانستن و حتي اسامي خاص و اصطلاحات رايج را تلفظ نتوانستن و شب ژانويه كاج خريدن و شب نشيني درست كردن ديگر آسيايي نيستند و وارث فرهنگ و تاريخ اروپايي شده اند.

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت0:15توسط صدف |

سلام دوست جوووووووووونای گل خودم  

حالتون چطوریاست؟

من که دارم با تعطیلات امتحانا حال می کنم.    ...واسه امتحان معارف اسلامییک هفته وقت داریم...

همین چند روز پیش بود که شوع کردم شیمی خوندن تا با نکیسا رفتم بیرون از درس عقب نیوفتم....یک فصل رو خوندم و برنامه رو ریختیم و راه افتادیم....قرار شد بریم پروما که من هم برای پانته آ(دختر داییم)کادو بگیرم.......یک مغازه ی خیلی خوشگل هست که لوازم خیلی قشنگی برای بچه ها میاره.....

همیشه جلوی در خیلی گیر می دن به حجاب و اینجور چیزا....من و نکیسا هم لباسایی نپوشیده بودیم که بتونن بهون گیر بدن.داشتیم میرفتیم تو که یکی از این مردای پلیس برگشت به نکیسا گفت برو اون خانوم کارت داره(فاطی رو می گفت).حالا هیچکس چیزی نگفته بودا.نکیسا گفت:کی؟

آقاهه گفت:نه برو کارت داره...نکیسا رفت جلو خانومه واستاد دید خانومه چیزی نمی گه..  .آخر گفت:بفرمایید..  ..خانومه تازه دوزاریه کجش افتاد تو مغز خالیش و شروع کرد از نوک کفش نکیسا رو بررسی کردن تا نوک سرش....بعد دید چیزی گیر نمیاره و به هر حال باید یه گیری بده و روی برادر بسیجی رو زمین نیاندازد گفت:موهاتو بکن تو....  

تا حالا ایم مدلیشو ندیده بودم که خودت بری جلو بگی بفرمایید گیر بدین...

-بعد از پروما رفتبم با یکی از دوستای قدیمی که عکس هم هست و عکس های خیلی خوشگلی میگیره ببرون  و شام خردیم و کلکل کردیم و برگشتیم.....جای شما هم بسیار خالی بود    

-دیروز تولدت دختر داییم بود....عجیجم تولدت مبارک باشه....  

(خیلی خوشحال شدم که از کادوهایی که براش خریدیم خوشش اومده بود.....اینقدر خوشحال بود که چند بار هول شد خورد زمین  )

-این زنگ آیفون ما هیچوقت روش شماره پلاک رو نداره......آخه خیلی اهمیت میدیم به این قضیه....

چند روز پیش رضا طبق معمول پیتزا سفارش داده بود.....رفته بود پایین دیده بود که پیکی که همیشه میاد یه برچسب از اینایی که ماله بالای دفتر بچه کودکستانیست آورده....بعد به رضا میگه زنگتون کدوم بود؟؟؟؟  

رضا هم نشون میده و یارو هم پلاکمونو می نویسه و می چسبونه رو زنگ و میگه بهتر از اینه که هر دفعه هزار تا زنگ رو بزنم و فحش مادر و خواهر بشنوم.....  

البته مشکل خودشه که  دفعه ی اول یاد نگرفته وگرنه مثل بقیه فقط یک بار به مادر و خواهرش فحش می دادن...  

دیگه راستش این روزا اتفاق باهالی تو زندگیم نمیوفته که بیام شرح بدم...هر چی هم میوفته اینقدر کوچیکه که قابل شرح نیست....دیر اومدنم هم واسه همینه...

در ضمن....تولد عیسی مسیح رو به همه تبریک می گم و همینطور سال نو میلادی رو به همه ی مسیحی ها...سال خوبی داشته باشید  

  

خدانگهدارتون  









+نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت18:43توسط صدف |

بهشت اين مومنين چهار پايه را ببين!تهوع آور است!دنيايي است دنياي بيعاري.عياشي.انبار طعم و جماع و دگر هيچ!

جويبارهاي بهشتي اشان چيست؟شير و عسل!همدم همدلشان كيست؟حور و غلمان!زن هاي عظيم الكپل و دمبه دار و خوش كله پاچه.فاصله ي ميان دو نشيمنگاهشان به اندازه ي فاصله ي مشرق تا مغرب!و براي مقدسيني هم كه داراي انحرافات جنسي هستند غلمان آماده اند!بچه خوشگل هاي سبز خط و سيه خال زير ابرو برداشته ي عشوه گر!طول مدت هر جماعي هفتصد و هفتاد و هفت هزار سال هفت ماه و هفت روز و هفت ساعت و هفت دقيقه و هفت ثانيه!آنهم نه از اين سالهاي دنيا از سالهاي قيامت كه هر روزش هفتصد و هفتاد و هفت هزار سال و ......!!!چه اشتهاي كثيف و متعفني!

در اين صورت مي بينم مومن هم همان كافر فاسد عياش مادي خود پرست لذت جويي است كه فقط كلاه سرش رفته است .نقد را فدا مي كند تا همان را به صورت نسه در يافت كند!آن هم با يك ضريب احتمال!يعني فرض برآنكه فردايي بود و بهشتي و بابت آن اعمال هم پاداش دادند تازه بايد به ريش دراز اين احمق خنديد كه حيوان!آخه آن همه سختي و روزه و جهاد و محروميت و نفس كشي و چشم پوشي از همه ي لذتها و سركوبيشهوت و دور ريختن شراب و و شيريني و آسايش در زندگي آن دنيا برای اينكه در آخرت باز همان ها را بدست آوري؟!اين يعني لقمه را برداشتن و به زحمت و رنج دور گردن پيچاندن و به زور به دهان رساندن!

بيخودي نيست كه در تمام قصه هاي خلقت دنيا از اساطير يوناني گرفته تا مذاهب سامي و فرهنگهاي هندي و چيني و ....چه بگويم؟حتي افسانه هاي ديني اقوام بدوي استراليايي و سياهان وحشي آفريقايي و سرخ پوستان آمريكايي نيز هم آنچه مشترک است پشيماني خدا از آفرينش پس از آنكه فرزندان آدم بر روي زمين راه افتادند و تاريخ را اغاز كردند!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت15:21توسط صدف |

احساسی را که آن شب داشتم فقظ می تواند شریعتی بیان کند:

در برابر آینه که می ایستم خود را که در برابر آینه ایستاده ام نمی بینم.از آن وحشت دارم.خود را در چشمان او می نگرم و در همین حال او را هم می بینم و در همین حال او را می بینم که مرا می نگرد و در همین حال دلم چنان بیحال می شود که کنار آینه می نشینم.سرم را به روی آینه خم می کنم.صورتم را بر صورت آینه می گذارم.فشار می دهم که نزدیکتر شوم.پیشتر می آیم و با کنجکاوی و شوق و لرز در عمق چشمهایم می نگرم چشمهایم را باز می کنم تا خوب تر ببینم.در چشمهایم خیره می شوم و میجویم و می گردم آیا تصویر او را در پرده ی مردمک چشمهایم نمی توانم دید؟

نه.نمی توانم دید اشک هیچگاه مهلت نداده است.اما او را در همین حال می بینم که در مردمک چشمم نیست می بینم.

عیدتون مبارک....(با تاخیر)

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت15:6توسط صدف |

سلااااااااااااااااام.......حالتون چوره؟خوبین؟

این روزا باز مثل قبل مدرسه خیلی خوش می گذره فقط تنها فرقش اینه که باران رو کم می بینم... 

۱.یک معلم زبان داریم که خیلی گل و ماهه..  ...هیچوقت لبخند از رو لباش محو نمیشه......یه بار نگین برگشت گفت دندوناش مثله دندونه خره.....  بعد همین چند روز پیش حرفش یادش رفته بود گفت چقدر دندوناش شبیه توئه....  .....بیچاره مامان و بابام که اینقدر پول ارتدنسی دادن.. 

این معلم گل یه بار که دید مااز عقب کلاس هی باید گردن بکشیم به گردنمون کش و قوس بدیم تا پای تخترو ببینیم گفت بیاین رو نیمکت خالی اینطرف بشینین.....منم زود از جام بلند شدم و دیدم داره با تعجب به من نگاه می کنه....وقتی داشتم می نشستم کلی بررسی کردم ولی نفهمیدم چرااینطور نگاه می کنه.....زنگ که خرد و از کلاس رفت رفتم سر جام بشینم که دیدم یه نوار بهداشتی تو این راه افتاده......نگو می خواستم نوار به یکی از بچه ها بدم بعد که نخواسته همینطور رو پام مونده وقتی بلند شدم افتاده رو زمین واسه همین اینطور معلم ربانمون منو نگاه می کرده.....    

این معلمه گلمون مثل اینکه قند خون بالایی داره تو یک جلسه هم گفت که یه سری از بچه ها بهش شیرینی میدن ولی اصلا براش خوب نیست و رو به موت میشه ولی مجبوره بخوره که ناراحت نشن.....نگین این مطلب رو فراموش کرده بود و یک روز که خوراکی زیاد داشتیم شیرینی آورده بود و رو دستش باد کرده بود چون همه سیر بودن.....شیرینی دانمارکی شیرینه شیره دار هم بود....معلم زبان وارد شد کمی که گذشت نگین بهش شیرینی تعارف کرد اون بیچاره هم برداشت ... باید قیافش و میدیدین وقتی به زور شیرینی می خورد.....نگین وقتی قضیه رو فهمید کلی عذاب وجدان گرفت

۲.یه معلم خیلی خوب دیگه میداریم که فقط گاهی خیلی عصبی میشه و قاطی می کنه.......یک بار یک چیزی رو داشت اشتباه مینوشت و روش به تخته بود که زینب و نگین شروع کردن به خندیدن....عصبانی شد برگشت به ایما گفت:میندازمت بیرونا....بیچاره ایما ماتش برده بود و نمی دونست چی شده... 
 ..تا آقای جوکار برگشت نگین گفت خوب همه خندیدن...که این بار آقای جوکار خیلی عصبی تر از پیش کلی با ایما دعوا کرد نگین هم نمی تونست جلوی خندش رو بگیره  کنار من از شدت خنده های بی صداش می لرزید.....

۳.این روزا هممون(من و ایما و نگین و کتی)تو مود خرید labelo افتادیم.رفته بودیم داروخونه نزدیک مدرسه که ببینیم داره یانه ....تا رفتیم داخل یه دفعه یه سری جعبه های رنگی خوشگل رو دیدم که گذاشته بودن رو پیشخون.....زود رفتم طرفشون بلند گفتم چقدر خوشگله......فکر کردم عطره ولی عطر نبود.........اگه گفتین چی بود؟

چون می دونم نمی تونین بگین خودم میگم.....یه دفه رفتم نوشته ی بالاش روبخونم ببینم چه مارکیه دیدم نوشته....نوشته.........ک ا ن د و م میوه ایی.....

خداییش بسته بندیاش خیلی قشنگ بود......

۴.دیشب نفس تنگی داشتم....چون خواب آلود بودم فکر کردم شاید ایراد از بخاری باشه....نصفه شبی رفتم همه جای بخاری رو چک کردم ولی نفهمیدم ایراد داره یا نه...واسه همین رفتم پنجره رو باز کردم و تا صبح همرو سرما دادم....
۵.الان مامان یه خاطره تعریف کرد که اولین بار بود می شنیدم....

می گفت بچه که بودم یه بار منو می برن کرج نمایش عروسکی......خیلی ذوق کرده بودم و دست می زدم به حدی که یه دفعه تو شلوارم یه کارایی می کنم و مامانم و خاله والینتینا که با ما بوده میمونن چی پام کنن......

یکی از اطرافیانم احتیاج به دعا داره براش دعا کنین...

فعلا باااااااااااااااای  


+نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت17:54توسط صدف |

یه بار با رضا مشغول صحبت بودم.....خیلی بحثمون داغ بود.....در مورد دوست دختر دوست پسرا بود...رضا معتقد بود که همه ی این دوستی ها واسه س ک سه اما من باور نمی کردم و هی می گفتم که آدم خوب هم زیاده.....من میگفتم کسی که دنباله این قضیه باشه میره کنار خیابون واسه یکیشون بوق می زنه میره کارشو می کنه.....ولی رضا می گفت خوب می خوان دختره دوسشون داشته باشه.....باورم نمی شد....با خودم می گفتم چرت می پرونه.....راستش حالا فهمیدم که کسایی رو که دور و برم بودن هیچوقت خوب نشناختم.....همیشه فکر می کردم که چرا بایدپسرا اینطور باشن و دخترای بی گناه رو گول بزنن و تبدیلشون کنن به آدمایی که خودشون نمی خوان در صورتی که آدمایی که اونا می خوان تو خیابون ریخته.....

حالا می فهمم که چرا.... دلیلش رو خودتون بهتر از من می دونین.....باید بگم که خیلی باید پست باشی که بتونی این کار رو بکنی....عشق مقدس تر از اون چیزیه که به بازیش بگیری....شاید چون پسری درک نکنی ولی باید بگم که دخترا صادقانه عاشق می شن بدون اینکه حتی یه لحظه به جسمت فکر کنن.....استثنا هم هست ولی من دارم راجع به اکثریت حرف می زنم.....فقط به تو فکر می کنن....و گاهی هم واسه اینکه تور رو می خوان حاضرن هر کاری کنن که باهاشون بمونی...پس عشقشون رو با در خواست س ک س کثیف نکن.....تبدیلش نکن به یکی که دیگه به هیچکس اعتمادنمی کنه......به یکی که دیگه نمی تونه عشق کسی رو باور کنه و قلب کسای دیگه رو هم می شکنه....

پ.ن:اینبار توی گلوم یه بغض بزرگ گیر نکرده.....تو قلبمه....با هر بار ضربان قلب دردناکم چشام می سوزه و خواستار گوله ی اشکی می شه که انگارهرگز قرار نیست بغض رو ترک کنه...  







+نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت19:48توسط صدف |

سلاااااااااااااااااام  

۱.این روزا اوضاع چندان خوب نیست.مخصوصا اوضاع درسا.....چه درس بخونم چه نخونم نمره ی خوب نمیگیرم....  

۲.نمیتونم باور کنم که یکی از اون پیش دانشگاهیای بدبخت شدم......  

۳.همش سر اینکه شبا می خوام درس بخونم با خانواده دعوام میشه.....انگار اونا هم هنوز باورنکردن...  

۴.هر روز مدرسه پیکنیک داریم..   ..انواع غذاها از خوراک آمریکاییو ماکارونی و کوکوسبزی و کتلت تا کیک های ایما و چای

۵.یک دبیر زبان داریم که خیلی باهاله.....همش می خنده و چیزیای خنه دار می گه و به بچه ها شکلات میده....خیلی دوسش دارم  

۶.ظهرا که از مدرسه ما خوایم بریم خونه این فنچولکای عوضی هر حرف مفتی از دهنشون می پره بیرونو فقط مایع عصبانیت ایما می شن..  ..البته بعضیاشونم خیلی باهالن مثلا یک بار یکیشون ادای خنده ی نگین رو در آورد که خیلی شبیه خودش بود.......  

داشتیم راه می رفتیم و می خندیدیم که یه دفعه یکی اومد جلومون ایستاد و ادای نگین رو در آورد و رفت.....صحنه واقعا دیدنی بود...  (البته با این توصیف من خیلی بی مزه شد)

۷.یک روز ظهر که داشتم میومدم خونه....یه دفع دیدم جلوی در ساختمون یکی با پیراهن سفید ایستاده منم فکر کردم رضاست با تمام توانم شروع کردم دویدن تا در رو نبنده که مجبور بشم پشت در بایستم.....وقتی رسیدم به چند متری بلند گفتم در رو نبند که برگشت و یه دفعه دیدم که رضا نیست........انگار یه سطل آب یخ رو سرم ریختتن..  ...دیدم بزازه که شانس من یه پسره جوونم هم هست که هر ۳ شنبه میاد.....یه دفعه مثل این بازیگرای فیلمای کمدی شدم که وقتی ضایع می شن لب و لوچشون آویزون میشه و شروع می کنن به توجیح کردن خودشون و  بی اختیار شروع کردم توضیح دادن که چرا اینطوری شده....خندش گرفته بود بنده خدا....حالا در باز شده بود ۶ ساعت هم داشت تعارف می کرد که شما بفرمایید.......منم اول نمیدونم چرا ولی نمی خواستم اول برم بعد دیدم ول کن نیست باز ضایع بازی در آوردم و مثل نینیا اینقدر تند از پله ها رفتم بالا که نزدیک بود بخورم زمین وسط راه....بعدم تا رسیدم خونه شروع کردم بلند بلند داستان رو تعریف کردن و خندیدن که صدای زنگ اومد و فهمیدیم که بزازه پشته دره واسه پوله هر ماهش....و مطمئنا حرفای منم شنیده...  

۸.ایول تیم والیبال نوجوانان....    

۹.ارتدنسیام رو هم دیگه برداشتم.....قبلش....  ......بعدش  ای وای اشتباه شد.....  ....ببخشید الان نگاه کردم دیدم دندونام کثیفن...نمیشه نشون بدم.سر کار هم خودتی...

۱۰.نگین و کتی و باران هم واسه ابروهاشون چند روز اجازه ندارن بیان مدرسه......دختر خواهر ناظممون از همه بدتره ولی بهش گیر ندادن.....  

 کلی خاطره واسه نوشتن داشتم اما الان یادم نمیاد

فعلا.....بابای  

در ضمن....هنوز....  







+نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت19:20توسط صدف |

اول از همه می خوام قربونه این دوستای گلم بشم که هی میومدن و کامنت می ذاشتن.....

سلااااااااااااااااام

دلم واسه همون تنگولیده بود...می خواستم بیام ولی متاسفانه اینترنت نداشتم......یعنی چون نوت بوکم داغون شده بود بعد چندثانیه که نت بودم خاموش می شد......کامپیوتر هم که هاردش سوخته بود.....به هر حال شرمنده

امروز مدرسه به خاطره یکی از بهترین دوستام خیلی غصه خوردم .....تا حالا واسه چند تا از دوستام این اتفاق افتاده بود که خیلی هم عزیز بودن ولی فکر نمی کردم واسه این یکی هم بیوفته......امیدوارم قضیه ی امروز اونطوری که من فکر می کردم نباشه...

این غلطای املایی هم ک می بینین به دلیل آموزشای خوبیه که ابتدایی داشتم.......هیچوقت تا حالا املا ۲۰ نگرفتم....

تیکه کلام سالین هم که خیلی وفته ازش خبری ندارم عجب بود که من هر قت می گفتم به شوخی می گفت دزد.....

ذوباره میام یه آپ می کنم و همه ی اتفاقات جدید رو می نویسم......

فعلا......

 

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت14:28توسط صدف |

سیلام علیکم

حال بروبچس چطوره؟

ما که  به سلامتی شما و با دعا های شما سر پاییم..... ...و ماه رمضون شروع شده و ما همچنن روضه نمی گیریم.......البته دلیل داره مثلا امروز صبح که داشتم می رفتم کلاس:

مامانی:صدف جان چیری خوردی؟

من:نه مامانی روضم

مامانی:ا واقعا روضه گرفتی؟؟؟؟؟بیچاره بچم....

خاله زویا:خاله بیا از کیکی که ذرست کرذم بخور خیلی خوب شده(عجب کیکی هم بود).....تو روضه بگیری دیگه چیزی ازت نمی مونه

مامانی با برش کبک در دست:آره مادر جان بیا بخور که دیگه چیزی ازت نمونده(انگار همین دیروزه که زاییدم)

و بزور رو خواهش و قسم آن لقمه ی خوشمزه ی کیک را در دهان ما گذاشتند

البته اونقدر هم بد نشد چون اونقدر اعتقادی به روضه ندارم.....راستش همیشه سعی می کم ببینم هر کدوم از قوانین اسلام رو چرا گذاشتن و وقتی به عمقش پی ببری دیگه رفتارت عین قبل نمی شه و دیگه مثل این خاله خامباجیا فکر نمی کنی.....البته فکر نکنین که مخالفم.....اصلا....من خودم هم روضه رو دوست دارم اما نه اینطوری که همه میگیرن و اینقدر افطار می خورن که دیگه غذا از دماغشون درمیاد و بعد افطار کردن شروع می کنن به غیبت و دروغ و هر کاری که مثلا نمی کردن(البته اگه انجام نداده باشن وقتی روضه بودن)و آخرشم میان به یکی مثله من می گن شما اعتقاد نداری و خدا و پیمغبر نمیشناسی باید خجالت بکشی که اسمه مسلمون روته......

حالا من نمیگیرم ادعای مسلمونی هم ندارم ولی خیلی حرسم میگیره وقتی این حرف رو میزنن............من تا جایی که می تونم سعی می کنم خوب باشم و مثل این قابیلی ها نباشم که واسه نذرشون هم مثل قابیل آت و آشغال می دن..............دیگه چی بگم.....بهتره بیشتر از این خینه خودم رو کثیف نکنم که الان اب می شم و ذوباره ۳۸کیلو می شم.....

پ.ن:الان خیلی نگران نگینم......مبرم بهش بزنگم که ببینم اتفاقی افتاده یا نه......

پ.ن:نتایج کنکول هم که اومد و من رتبم ۴۹۸۶ شده و کوفت هم قبول نشدم....البته توقعی هم نداشتم چون انتخابام این بود:پزشکی مشهد.....هوشبری...اتاق عمل....مامایی

اگه ۵۰ تا پایینتر بودم مامایی قبول می شدم.....

پ.ن:دلم واسه همه قد یه نخود شده....حتی اونایی که ازشون متنفر بودم.....

پ.ن:دلم واسه عشقم هم یه ذله شده بود که املوز دیدمش....

پدرم در اود اینقدر نوشتم با این کیبورد خراب

فعلا.......

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت22:9توسط صدف |