تبليغاتX
my new life

my new life

برای تازه شدن دیر نیست

دندون خر
نویسنده : صدف - ساعت 17:54 روز دوشنبه بیستم آبان 1387
 

سلااااااااااااااااام.......حالتون چوره؟خوبین؟

این روزا باز مثل قبل مدرسه خیلی خوش می گذره فقط تنها فرقش اینه که باران رو کم می بینم... 

۱.یک معلم زبان داریم که خیلی گل و ماهه..  ...هیچوقت لبخند از رو لباش محو نمیشه......یه بار نگین برگشت گفت دندوناش مثله دندونه خره.....  بعد همین چند روز پیش حرفش یادش رفته بود گفت چقدر دندوناش شبیه توئه....  .....بیچاره مامان و بابام که اینقدر پول ارتدنسی دادن.. 

این معلم گل یه بار که دید مااز عقب کلاس هی باید گردن بکشیم به گردنمون کش و قوس بدیم تا پای تخترو ببینیم گفت بیاین رو نیمکت خالی اینطرف بشینین.....منم زود از جام بلند شدم و دیدم داره با تعجب به من نگاه می کنه....وقتی داشتم می نشستم کلی بررسی کردم ولی نفهمیدم چرااینطور نگاه می کنه.....زنگ که خرد و از کلاس رفت رفتم سر جام بشینم که دیدم یه نوار بهداشتی تو این راه افتاده......نگو می خواستم نوار به یکی از بچه ها بدم بعد که نخواسته همینطور رو پام مونده وقتی بلند شدم افتاده رو زمین واسه همین اینطور معلم ربانمون منو نگاه می کرده.....    

این معلمه گلمون مثل اینکه قند خون بالایی داره تو یک جلسه هم گفت که یه سری از بچه ها بهش شیرینی میدن ولی اصلا براش خوب نیست و رو به موت میشه ولی مجبوره بخوره که ناراحت نشن.....نگین این مطلب رو فراموش کرده بود و یک روز که خوراکی زیاد داشتیم شیرینی آورده بود و رو دستش باد کرده بود چون همه سیر بودن.....شیرینی دانمارکی شیرینه شیره دار هم بود....معلم زبان وارد شد کمی که گذشت نگین بهش شیرینی تعارف کرد اون بیچاره هم برداشت ... باید قیافش و میدیدین وقتی به زور شیرینی می خورد.....نگین وقتی قضیه رو فهمید کلی عذاب وجدان گرفت

۲.یه معلم خیلی خوب دیگه میداریم که فقط گاهی خیلی عصبی میشه و قاطی می کنه.......یک بار یک چیزی رو داشت اشتباه مینوشت و روش به تخته بود که زینب و نگین شروع کردن به خندیدن....عصبانی شد برگشت به ایما گفت:میندازمت بیرونا....بیچاره ایما ماتش برده بود و نمی دونست چی شده... 
 ..تا آقای جوکار برگشت نگین گفت خوب همه خندیدن...که این بار آقای جوکار خیلی عصبی تر از پیش کلی با ایما دعوا کرد نگین هم نمی تونست جلوی خندش رو بگیره  کنار من از شدت خنده های بی صداش می لرزید.....

۳.این روزا هممون(من و ایما و نگین و کتی)تو مود خرید labelo افتادیم.رفته بودیم داروخونه نزدیک مدرسه که ببینیم داره یانه ....تا رفتیم داخل یه دفعه یه سری جعبه های رنگی خوشگل رو دیدم که گذاشته بودن رو پیشخون.....زود رفتم طرفشون بلند گفتم چقدر خوشگله......فکر کردم عطره ولی عطر نبود.........اگه گفتین چی بود؟

چون می دونم نمی تونین بگین خودم میگم.....یه دفه رفتم نوشته ی بالاش روبخونم ببینم چه مارکیه دیدم نوشته....نوشته.........ک ا ن د و م میوه ایی.....

خداییش بسته بندیاش خیلی قشنگ بود......

۴.دیشب نفس تنگی داشتم....چون خواب آلود بودم فکر کردم شاید ایراد از بخاری باشه....نصفه شبی رفتم همه جای بخاری رو چک کردم ولی نفهمیدم ایراد داره یا نه...واسه همین رفتم پنجره رو باز کردم و تا صبح همرو سرما دادم....
۵.الان مامان یه خاطره تعریف کرد که اولین بار بود می شنیدم....

می گفت بچه که بودم یه بار منو می برن کرج نمایش عروسکی......خیلی ذوق کرده بودم و دست می زدم به حدی که یه دفعه تو شلوارم یه کارایی می کنم و مامانم و خاله والینتینا که با ما بوده میمونن چی پام کنن......

یکی از اطرافیانم احتیاج به دعا داره براش دعا کنین...

فعلا باااااااااااااااای  



 
 

نویسنده : صدف - ساعت 19:48 روز پنجشنبه نهم آبان 1387
 
یه بار با رضا مشغول صحبت بودم.....خیلی بحثمون داغ بود.....در مورد دوست دختر دوست پسرا بود...رضا معتقد بود که همه ی این دوستی ها واسه س ک سه اما من باور نمی کردم و هی می گفتم که آدم خوب هم زیاده.....من میگفتم کسی که دنباله این قضیه باشه میره کنار خیابون واسه یکیشون بوق می زنه میره کارشو می کنه.....ولی رضا می گفت خوب می خوان دختره دوسشون داشته باشه.....باورم نمی شد....با خودم می گفتم چرت می پرونه.....راستش حالا فهمیدم که کسایی رو که دور و برم بودن هیچوقت خوب نشناختم.....همیشه فکر می کردم که چرا بایدپسرا اینطور باشن و دخترای بی گناه رو گول بزنن و تبدیلشون کنن به آدمایی که خودشون نمی خوان در صورتی که آدمایی که اونا می خوان تو خیابون ریخته.....

حالا می فهمم که چرا.... دلیلش رو خودتون بهتر از من می دونین.....باید بگم که خیلی باید پست باشی که بتونی این کار رو بکنی....عشق مقدس تر از اون چیزیه که به بازیش بگیری....شاید چون پسری درک نکنی ولی باید بگم که دخترا صادقانه عاشق می شن بدون اینکه حتی یه لحظه به جسمت فکر کنن.....استثنا هم هست ولی من دارم راجع به اکثریت حرف می زنم.....فقط به تو فکر می کنن....و گاهی هم واسه اینکه تور رو می خوان حاضرن هر کاری کنن که باهاشون بمونی...پس عشقشون رو با در خواست س ک س کثیف نکن.....تبدیلش نکن به یکی که دیگه به هیچکس اعتمادنمی کنه......به یکی که دیگه نمی تونه عشق کسی رو باور کنه و قلب کسای دیگه رو هم می شکنه....

پ.ن:اینبار توی گلوم یه بغض بزرگ گیر نکرده.....تو قلبمه....با هر بار ضربان قلب دردناکم چشام می سوزه و خواستار گوله ی اشکی می شه که انگارهرگز قرار نیست بغض رو ترک کنه...  








 
 

تا حالا تا حد مرگ ضایع شدی؟؟؟؟؟
نویسنده : صدف - ساعت 19:20 روز چهارشنبه یکم آبان 1387
 
سلاااااااااااااااااام  

۱.این روزا اوضاع چندان خوب نیست.مخصوصا اوضاع درسا.....چه درس بخونم چه نخونم نمره ی خوب نمیگیرم....  

۲.نمیتونم باور کنم که یکی از اون پیش دانشگاهیای بدبخت شدم......  

۳.همش سر اینکه شبا می خوام درس بخونم با خانواده دعوام میشه.....انگار اونا هم هنوز باورنکردن...  

۴.هر روز مدرسه پیکنیک داریم..   ..انواع غذاها از خوراک آمریکاییو ماکارونی و کوکوسبزی و کتلت تا کیک های ایما و چای

۵.یک دبیر زبان داریم که خیلی باهاله.....همش می خنده و چیزیای خنه دار می گه و به بچه ها شکلات میده....خیلی دوسش دارم  

۶.ظهرا که از مدرسه ما خوایم بریم خونه این فنچولکای عوضی هر حرف مفتی از دهنشون می پره بیرونو فقط مایع عصبانیت ایما می شن..  ..البته بعضیاشونم خیلی باهالن مثلا یک بار یکیشون ادای خنده ی نگین رو در آورد که خیلی شبیه خودش بود.......  

داشتیم راه می رفتیم و می خندیدیم که یه دفعه یکی اومد جلومون ایستاد و ادای نگین رو در آورد و رفت.....صحنه واقعا دیدنی بود...  (البته با این توصیف من خیلی بی مزه شد)

۷.یک روز ظهر که داشتم میومدم خونه....یه دفع دیدم جلوی در ساختمون یکی با پیراهن سفید ایستاده منم فکر کردم رضاست با تمام توانم شروع کردم دویدن تا در رو نبنده که مجبور بشم پشت در بایستم.....وقتی رسیدم به چند متری بلند گفتم در رو نبند که برگشت و یه دفعه دیدم که رضا نیست........انگار یه سطل آب یخ رو سرم ریختتن..  ...دیدم بزازه که شانس من یه پسره جوونم هم هست که هر ۳ شنبه میاد.....یه دفعه مثل این بازیگرای فیلمای کمدی شدم که وقتی ضایع می شن لب و لوچشون آویزون میشه و شروع می کنن به توجیح کردن خودشون و  بی اختیار شروع کردم توضیح دادن که چرا اینطوری شده....خندش گرفته بود بنده خدا....حالا در باز شده بود ۶ ساعت هم داشت تعارف می کرد که شما بفرمایید.......منم اول نمیدونم چرا ولی نمی خواستم اول برم بعد دیدم ول کن نیست باز ضایع بازی در آوردم و مثل نینیا اینقدر تند از پله ها رفتم بالا که نزدیک بود بخورم زمین وسط راه....بعدم تا رسیدم خونه شروع کردم بلند بلند داستان رو تعریف کردن و خندیدن که صدای زنگ اومد و فهمیدیم که بزازه پشته دره واسه پوله هر ماهش....و مطمئنا حرفای منم شنیده...  

۸.ایول تیم والیبال نوجوانان....    

۹.ارتدنسیام رو هم دیگه برداشتم.....قبلش....  ......بعدش  ای وای اشتباه شد.....  ....ببخشید الان نگاه کردم دیدم دندونام کثیفن...نمیشه نشون بدم.سر کار هم خودتی...

۱۰.نگین و کتی و باران هم واسه ابروهاشون چند روز اجازه ندارن بیان مدرسه......دختر خواهر ناظممون از همه بدتره ولی بهش گیر ندادن.....  

 کلی خاطره واسه نوشتن داشتم اما الان یادم نمیاد

فعلا.....بابای  

در ضمن....هنوز....  








 
 

من اوووووووووووومدم
نویسنده : صدف - ساعت 14:28 روز سه شنبه شانزدهم مهر 1387
 

اول از همه می خوام قربونه این دوستای گلم بشم که هی میومدن و کامنت می ذاشتن.....

سلااااااااااااااااام

دلم واسه همون تنگولیده بود...می خواستم بیام ولی متاسفانه اینترنت نداشتم......یعنی چون نوت بوکم داغون شده بود بعد چندثانیه که نت بودم خاموش می شد......کامپیوتر هم که هاردش سوخته بود.....به هر حال شرمنده

امروز مدرسه به خاطره یکی از بهترین دوستام خیلی غصه خوردم .....تا حالا واسه چند تا از دوستام این اتفاق افتاده بود که خیلی هم عزیز بودن ولی فکر نمی کردم واسه این یکی هم بیوفته......امیدوارم قضیه ی امروز اونطوری که من فکر می کردم نباشه...

این غلطای املایی هم ک می بینین به دلیل آموزشای خوبیه که ابتدایی داشتم.......هیچوقت تا حالا املا ۲۰ نگرفتم....

تیکه کلام سالین هم که خیلی وفته ازش خبری ندارم عجب بود که من هر قت می گفتم به شوخی می گفت دزد.....

ذوباره میام یه آپ می کنم و همه ی اتفاقات جدید رو می نویسم......

فعلا......

 


 
 

ماه رمضون
نویسنده : صدف - ساعت 22:9 روز پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387
 

سیلام علیکم

حال بروبچس چطوره؟

ما که  به سلامتی شما و با دعا های شما سر پاییم..... ...و ماه رمضون شروع شده و ما همچنن روضه نمی گیریم.......البته دلیل داره مثلا امروز صبح که داشتم می رفتم کلاس:

مامانی:صدف جان چیری خوردی؟

من:نه مامانی روضم

مامانی:ا واقعا روضه گرفتی؟؟؟؟؟بیچاره بچم....

خاله زویا:خاله بیا از کیکی که ذرست کرذم بخور خیلی خوب شده(عجب کیکی هم بود).....تو روضه بگیری دیگه چیزی ازت نمی مونه

مامانی با برش کبک در دست:آره مادر جان بیا بخور که دیگه چیزی ازت نمونده(انگار همین دیروزه که زاییدم)

و بزور رو خواهش و قسم آن لقمه ی خوشمزه ی کیک را در دهان ما گذاشتند

البته اونقدر هم بد نشد چون اونقدر اعتقادی به روضه ندارم.....راستش همیشه سعی می کم ببینم هر کدوم از قوانین اسلام رو چرا گذاشتن و وقتی به عمقش پی ببری دیگه رفتارت عین قبل نمی شه و دیگه مثل این خاله خامباجیا فکر نمی کنی.....البته فکر نکنین که مخالفم.....اصلا....من خودم هم روضه رو دوست دارم اما نه اینطوری که همه میگیرن و اینقدر افطار می خورن که دیگه غذا از دماغشون درمیاد و بعد افطار کردن شروع می کنن به غیبت و دروغ و هر کاری که مثلا نمی کردن(البته اگه انجام نداده باشن وقتی روضه بودن)و آخرشم میان به یکی مثله من می گن شما اعتقاد نداری و خدا و پیمغبر نمیشناسی باید خجالت بکشی که اسمه مسلمون روته......

حالا من نمیگیرم ادعای مسلمونی هم ندارم ولی خیلی حرسم میگیره وقتی این حرف رو میزنن............من تا جایی که می تونم سعی می کنم خوب باشم و مثل این قابیلی ها نباشم که واسه نذرشون هم مثل قابیل آت و آشغال می دن..............دیگه چی بگم.....بهتره بیشتر از این خینه خودم رو کثیف نکنم که الان اب می شم و ذوباره ۳۸کیلو می شم.....

پ.ن:الان خیلی نگران نگینم......مبرم بهش بزنگم که ببینم اتفاقی افتاده یا نه......

پ.ن:نتایج کنکول هم که اومد و من رتبم ۴۹۸۶ شده و کوفت هم قبول نشدم....البته توقعی هم نداشتم چون انتخابام این بود:پزشکی مشهد.....هوشبری...اتاق عمل....مامایی

اگه ۵۰ تا پایینتر بودم مامایی قبول می شدم.....

پ.ن:دلم واسه همه قد یه نخود شده....حتی اونایی که ازشون متنفر بودم.....

پ.ن:دلم واسه عشقم هم یه ذله شده بود که املوز دیدمش....

پدرم در اود اینقدر نوشتم با این کیبورد خراب

فعلا.......


 
 

شروع
نویسنده : صدف - ساعت 20:23 روز دوشنبه چهارم شهریور 1387
 

salam dustaye azizam

 moteasefane chon ruye kibordam alamathaye horuf farsi ro nadare majburam finglish benevisam.

mamnun az hamatun k ba inke man nabudam va behetun sar nazadam baz ham omadino baram nazar dadin.....rastesh chand vaght bud k aslan hoseleye neveshtan nadashtam....engar k aslan gom shode budam.....albate alan dge peidam kardano rahe khunamuno ham agha polise behem neshun dade...........bi maze ham khodeti .......b har hal alan dge omadamo mikham dobare benevisam......alabte weblogamo avaz kardam chon ehsas kardam k dge un sadafe ghabli nistam va hala kheili taghyir kardam......hala dge aslan mesle zamani k shuru kardam tu khaterate-amitis neveshtan nistam.......bikhialesh......hamin chand ruz pish shanbe bud k rafte budim tavalode zizi(y zizi dge)k dobare neginio barano kati ro didam....kheili delam barashun tangide bud.....delam vase nakisao hamid ham kheili tangide .....tavalod chandta ax gereftim k bezarim tuye web.....va hamatuno b y bazie foghe maskhare va bachegane davat konim.......chon b har hal vaghti 5 ta kale puk kenare ham jam beshan va fekr konan chizi behtar az in b zehneshun nemirese ....va ama bazi:harkas betune tashkhis bede k in dastha va paha male kodum yeki az ma yani baran .negin ya sadafe y dastgah perado jayeze migire va baraye nafar dovom ham y dastgah tv 50 inch dar nazae gerefte shode va nafar sevom ham nadarim(chon olampic 2 ta nafare sevom dasht goftim nafaraye sevom torsh mikonan )

albate shoma behtare javayeze nafare avalo dovomo ham jedi nagirin chon jayezehaye ma ham gharare b fako familamun dade beshe..... inam axa 

in yeki y axe daste jamie

in 2 taye akhari faghat mano negino baranim

p.n:in angoshtara k mibinin shabihe hamdigan hamashun soghatiano kati az faranse avorde....deletun besuze